خرید بک لینک
دامگه حادثه شد زندگى

عزم نموده ببرد جملگى

روز و شبى نيست بدون خبر

از عدم و مرگ و شب و تيرِگى

اين خبر از هاتف غيبم رسيد

صبر نما ، توكل و زندگى

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 14:33 توسط ا .ص |

برچسب: نویسنده: پارسا دادخواه تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 18:45

امشب ، براى تو و تنهايت

كهنه سه تارم را

كوك ميكنم

امشب ، شيون تنهايى تو را

تا سپيده

از گلوى همه عاشقان

آواز ميكنم

امشب ، ديده به ديدارت

آزاد ميكنم

امشب ، دل به گرمى مهتابِ روشنى

آرام ميكنم

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 19:46 توسط ا .ص |

برچسب: نویسنده: پارسا دادخواه تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 18:45

چون كودكان تازه به راه آمده

اين راه پر حادثه را

كشف ميكنم

در جاى جاى اين راه سرشارِ دلهره

نگاه و اميد خنده تو را

جستجو ميكنم

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:55 توسط ا .ص |

برچسب: نویسنده: پارسا دادخواه تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 18:40

بر شاخه شكسته گل سرخ

صبر ميكنم

با سوزِ مانده از طوفان حادثه

صبر ميكنم

باور نميكنم چنين بى نفس شده

سهراب روزگار

بر هجرت محمد و ماتمش

صبر ميكنم

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۵ساعت 19:45 توسط ا .ص |

برچسب: نویسنده: پارسا دادخواه تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:37

چقدر خوب كه تو آگاهى

بنده عشقى و از هر دو جهان آزادى

چقدر خوب كه با پاكانى

دل به بند هوست نيست چو من ، آرامى

چقدر خوب سرى دارى از جنس سران

نه چو من دلشده اى ساكن كوى يارى

وه عجب نيست همه عاشق گيسوى تواند

اين چنين سلسله اى ، لايق چون تو ، پريرويانيست

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 20:2 توسط ا .ص |

برچسب: نویسنده: پارسا دادخواه تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:37

با چشم فرود دانه هاى برف رو دنبال ميكرد ، هر دانه با طنازى درمسيرى به سمت زمين در حركت است ، رقص ؟ نه رقص نيست ، رستگارى قطعه از ابرى شايد ، پايأنى بر حضور مدام در رويا و آسمان ، لحظه تصميم گذر از شبح هستى به شكوه بودن ، دانه شدن ، حجم موزون و زيبا شدن ، از لا به لاى نفس سخت هوا تاب خوران سفر كردن

برچسب: نویسنده: پارسا دادخواه تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:37

خانجون از روى صندلى چوبى كنار پنجره تسبيح رو برداشت به ارومى دو سه قدمى برداشت ، تسبيح رو گذاشت تو كف دست سلمان ، چايتو بخور ، سرد ميشه ، از دهن ميوفته ، دو دور تسبيح صلوات بفرست ، دلت آروم ميشه ، سلمان دست خانجون رو گرفت ، چشماى خيسش رو گذاشت روى دست خانجون ، با بغض ، صدايى از سينه سنگين

برچسب: نویسنده: پارسا دادخواه تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:37

حقايق را به چشم من عيان كرد

زمستان را بهارى در برم كرد

دلم در كنج خانه منزوى بود

نميدانم چگونه اين وفا كرد

شب و روزم به هم ، در هم تنيده

شبم مهتابى و روزم زرين كرد

نگاهم بر در و ميلم به او بود

نگاهم كرد و آشوبى بپا كرد

تمام هستيم قربانى اوست

از او مستم ، چنين عاشقترم كرد

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 13:33 توسط ا .ص |

برچسب: نویسنده: پارسا دادخواه تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:37

كاش اين دل ديوانه ، اسيرِ صنمى بود

ساكن كوى يكى ماه نظر ، پاك دلى بود

ميداد اندازه زِ دست ، واله و شيداى بتى بود

پاك آشفته ، پريشان دل و رسواى گُلى بود

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 3:18 توسط ا .ص |

برچسب: نویسنده: پارسا دادخواه تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:37

القصه ،

نهايت به تو شد

عاشق و هم شيفته ، اين دل

تا تازه شد اين ديده

از آن روى چو ماهت

هم عقل برفت از سر و

هم هوش از اين دل

هرگز نرود سوى بتى ، گوهرِ نابت

تا زنده شد و پاك شدش

هم تن و هم دل

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 19:9 توسط ا .ص |

برچسب: نویسنده: پارسا دادخواه تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 0:37

صفحه بندی